شب تنهایی

ای که از کلک هنر نقش دلنگیز خدایی

سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرند

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 11:59 توسط مهدی

ای طبیبم بی تو در عالم غریبم

ای حبیبم بی تو در عالم غریبم

تو چه در پیمانه کردی - که مرا دیوانه ی دیوانه کردی

به تو سوی چشم شهلا - تو  مرا افسانه ی افسانه کردی

ای حبیبم ای طبیبم بی تو در عالم غریبم

سر زلف تو در دستم - به کمند تو وابسته م 

ز نگاه تو سرمستم - چه کنم ، دیوانه هستم

قدح و پیمانه بشکست - خم این خمخانه بشکست

به دریای می فرویم کن - زنگاهت مست مستم

تو چه در پیمانه کردی که مرا دیوانه ی دیوانه کردی

ای حبیبم ای طبیبم بی تو در عالم غریبم 

---------------------------------------------------------------------

هرچه بادا باد

امشب من به می لب میزنم

دم ز نام نامی زیبای زینب میزنم 

ذوالفقار عشق را بگرفته ام با دست جان

تیغ بر قلب کثیف خسم زینب میزنم

گوش دل وا کن ببین نام خدا - با نای عشق ، میزند فریاد - من هم دم ز زینب میزنم

جنت رضوان به عشق روی او دارد صفا

پشت پا برجنت بی روی زینب میزنم

تا بفهمد عالم و آدم  که زینب مذهبم

نعره ی هو ، تا سحر با عشق زینب میزنم

هرکسی بر قلب خود مُهری زده در راه عشق

من به روی سینه ی خود مُهر زینب میزنم

طعنه بر من میزنم واعظ به کفر ارتداد

خنده بر این طعنه ها با یاد زینب میزنم

چونکه در حج ، سنگ دین بر قلب شیطان میزنند 

سنگ بغض و کینه بر اعدای زینب میزند

-------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق بی منهای زینب هیچ بود - کربلا منهای زینب هیچ بود

هرکه خواهد با حسین گیرد تماس - ابتدا باید شود زینب شناس

لال گردد آن زبان های عناد - دُخت زهرا کِی زِ سر مَعجر بداد

ترس دشمن از حجاب زینب است - حفظ چادر انقلاب زینب است

نابکاران می گساران جمله مست - در مقابل یک اسیر حق پرست

دشمن او را بر طناب انداخته - او به کوفه انقلاب انداخته

بر سران ظلم میتازد چو شیر - دشمنان در پنجه ی زینب اسیر

عارفان را نقش خاتم زینب است - عمه ی مولای عالم زینب است 

---------------------------------------------------------------------------------------

خدایا پدران و مادران ما رو بیامرز 

چه خوبه فقط دم از حسین (ع) نزنیم و دین را مسخره کنیم

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 22:53 توسط مهدی|

این هم چهار سال

چهار ساله که دارم به این وبلاگ سر میزنم و گاهی از خودم و گاهی از دیگران مینویسم

فایده ای هم داشت ؟

حداقل بعضی وقتا به سبک شدنم خیلی کمک کرده

..................................

برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی

تنها دل خودت برای تو شور میزنه

.........................

پ . ن : خدایا شکرت به خاطر همه ی داده ها و نداده هات

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 13:59 توسط مهدی|

دودمانم را ه بر باد دادی به خاک نشاندی تو مرا طبیعت هم بی رحم بود و نیدانستم باد مرا به آبی برد که دیگر هیچ ....... دیگر هیچ آرامشی برایم نماندست ناشکری نمیکنم خدا میداند ناشکری نمیکنم خدا میداند دل مهربانی دارم ... خدا میداند صبر زیادی دارم خدا میداند دیگر دوستت ندارم این را هم خدا میداند ..... ............................................................... آب زدم به صورتم همان آبی که مرا خشمگینانه کوبید ولی این بار با نوازشش بر صورتم به آرامش رسیدم من هم دیگرخودم را یافته ام چند وقتی میشود ک خودم را میشناسم ولی قصد دارم به کسی لو ندهم شاید بخواهند ........ !!! توی قدیمی دیگر وجود ندارد زین پس تو من عوض شده است عشق بچه گانه نیست چون خودم را یافته ام و ای تو بسیار دوستت دارم خدا میداند
نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 13:8 توسط مهدی|

ای که عمریست به خاک در تو جای دلم

شده از عشق تو دیوانه دلم ، وای دلم

ز خداوند نه دنیا و نه عقبا خواهم

نیست جز دیدن روی تو تمنای دلم

گر برانی ز درت من نروم جای دگر

چین زلف تو بوِد مسکن و مآوای دلم

شهریارا تو شهنشاه زمینی و زمان

من گدایی ، غم عشق تو کالای دلم

............................................

عاشقی جان من بازی نیست

عاشقی غیر پاک بازی نیست

............................................

عشق .... !

نمیدونم ... !

تو میدونی ..... ؟

فقط کلمه ای شده برا مسخره بازی .... !

شرمنده عزیزم

منم دیگه خسته شدم

تا حالا چیزی نبوده که بخوام ترکش کنم

نه سیگار و نه هیچ چیز دیگه ای

ولی میخوام این یکی رو ترک کنم

از این ترک اعتیادی ها آشنا سراغ نداری ؟

عاشقی رو میخوام بذارم کنار

فقط ضرر داره

جوونا رو نابود میکنه . اونایی هم که قاجاقش می کنن خودشون هیچ وقت درگیرش نمیشن

............................................................................................

پ.ن : گاهی خواستن توانستن نیست ، گاهی خواستن داغ بزرگیست که تا ابد بر دلت می ماند .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 14:0 توسط مهدی|

چقدر تنها برم دریا

چقدر تنهایی برگردم

عجیب تو دلم به خودم می خندم

واقعا با اینکه تا بحال دریا نرفتم

ولی باز هم برایم پر معناست

چقدر تنها برم دریا

چقدر تنهایی برگردم

................................

ازم پرسید دوسش داری ؟

گفتم : ..... خب ...... آره 

گفتم : نه واقعا دوسش دارم

پرسید : دوست داره ؟

گفتم : .......... خب .........

این بار

پیش خودم گفتم : نه ، واقعا دوسم داره  ؟



پ.ن : (و هر وقت میرم دریا ، از اول سفر تا آخر با خودم می خونم ، دریا ، اولین عشق مرا بردی .....)
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 21:11 توسط مهدی|


ای اهل دلان ! عید گذشتو خبر از یار نیامد

بر زخم دل فاطمه غمخوار نیامد

چند روز دگر مانده که با ناله بگوییم :

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 21:26 توسط مهدی|


عزیزکم

نوشتن هم بهانه می خواهد

اگر نگاهت فرصتی دارد

فقط همین یک امشب را بیا و بهانه ام شو

بگذار در برق نگاهت نیست شود

آنقدر خنده هایت را دوست دارم که گویی بت پرست شده ام

اگر نخواستی برو ....


من دیگر کافر شده ام به خدای خود

نیازمند نازت هستم

نازت را می خرم

پیچ و تاب زلفت را چند ؟

لبخند لبانت را که دیگر هیچ

بیا و بهانه ای شو

باز هم اگر نخواستی

برو ....


بهانه ی من

زندگی هر لحظه اش بهانه می خواهد

یک امشب را بیا و بهانه ام شو

و بعد برای خدا هم که شده

بهانه ام بمان ......

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 13:21 توسط مهدی|

احساس خوب کمی خود کشی

تفکری سخت ولی مورد نیاز

اگر گویم از روز رفتنت اشتباه ست

باید گفت از روز آمدنت به سرم زد

و باز هم سخنی از شاعر

گوشت روی گاز و مشروب روی میز

چقدر غریبه شده ایم من و تو

که دیگر حس شهوت میان ما نیست

حالم حال گرگیست که خدا توبه اش را پزیرفته

این بار خودم حکم اعدام خودم را صادر می کنم

وقتی به مهره های کج تو کمر

فشار سنگینی وارد می شود

و یاد تن تو زیر لباس توری سفیدت

و آن خنده های مضحک و مسخره

....................................................

عاشق ترامادول شده ام

از نوشته هایم میتوانی بفهمی

من دیگر من نیستم باید بگویی او

به جرأت میگویم دیگر تو هم

نمیتوانی مرا بشناسی حتی

....................................................

امروز که قرار است خودم را اعدام کنم

پس بشنو اعتراف مرا

قدیم بیشتر دوستت داشتم

قدیم بیشتر می پرستیدمت

حال کمی کافر شده ام نسبت به تو

مرا می بخشی ؟

یا تو هم مثل آدمیان

توبه گرگ را مرگ میدانی

دلم برای عشق دیروزم تنگ شده است

شاید امروز بیشتر میفهمم

شاید هم مشروب روی ذهنم تأثیر گذاشته

و

شاید ......................................

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392ساعت 12:54 توسط مهدی|

این روزها بدجور احساس تنهایی می کنم

احساس دوری

احساسی شبیه آدم آهنی بودن دارم

اطرافم شلوغ است

مثل یک رباط معروف

ولی همه تنها برای منافع خود و یا .......

اصلا میگیم (این نیز بگذرد)

ولی حقیقت را هم که بخواهم بگویم

باز باید بگویم دلتنگی بهم فشار آورده

دل درد گرفته ام

مادرم هر روز یک استکان گلبرنجاس به خوردم می دهد

تا حالا خوردی ؟؟!!

تو نخوان

شما بخوانید

او یکم با من فرق دارد

من که میگویم بهتر از من است

ولی فکر می کنم دنیایمان تفاوت زیادی دارد

.......................................................................

امروز واقعا کار سخت پیش میره

.......................................................................

امروز کیبورد هم با من راه نمی آید

کلید هایش خودشان را میگیرند

.....................................................................

ختم کلام

از دلتنگی تو پناه می برم به اطرافم که هواسم را پرت کنم

ولی از نامردی اطرافیان دوباره به تو بر می گردم

زهی خیال باطل

فقط با خیالم پیشت بر می گردم

دیوانه کرده ای مرا

کلمه ها هم نامردی و ناسازگاری رو از تو آموخته اند

سخت با هم جفت می شوند تا متنی زیبا بسازند

دیوانه کرده ای مرا

جرعه ای دیگر از گلبرنجاس ..........

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 13:47 توسط مهدی|


آخرين مطالب
» سلام..
» محرم 93
» تولد
» آب
» خاک
» دریا
» محرم 92
» بیا و بهانه ام شو
» گرگ
» دلدرد مغزی

Design By : Pichak